تبلیغات
محکوم به زندگی - بازی با عشق
**** نفسم گرفت,روشنی هات خاموش شد,

دستهات دور شد,نگاهت جدا شد....

چشمات بسته شد,اشکات سرازیر شد,

آخرین پشیمونی شنیده شد,تمجیدهات شکسته شد....

در اون نگاه آخر اخم روی ابروهات نشست,

در آخرین لحظه بغضی رو گلوت نشست....

در حالی که با عشق نمیشه بازی کرد,

نمیشه با عشق به راحتی شوخی کرد....

سالها در یک لحظه ناپدید میشن,

و عشق ها یکبار چشمک میزنن و خاموش میشن....

حالا به خودت بیا یکمی بزن زیر گریه,

حالا یه گوشه ای بشین,محکم باش مثله یه میله....

حالا این دیگه یه داستان مشخصه,

عشقُ فدای غرور کردی....

این پایان دیگه برگشتی نداره,

خودتو توو یه دنیای دیگه پیدا کردی ****


تاریخ : دوشنبه 9 بهمن 1391 | 02:21 ب.ظ | نویسنده : محمد نژادمحمدی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.